تبليغاتX
مرز پر گهر

من مست و تو ديوانه  ما را كه برد خانه ؟ 




«بی تفاوتی ،نهایت شور بختی و زوال ملت ها است . وقتی جوانان و افراد جامعه می کوشند و می جوشند و همه نیروی خود را ایثار می کنند و کسی  به کارشان توجه نمی کند دیگر رغبتی برای ادامه فعالیت باقی نمی ماند . یأس بر سر آدم ها خاک بی تفاوتی می ریزد ،« به خوردی و خفتی »یا «لانه و جفتی » هر قدر هم حقیر ، راضی می شوند.دیگر هرچه در اطرافشان بگذرد برایشان علی السویه خواهد بود .جوانان ما چه دارند که شاعرانشان یا نویسندگان شان داشته باشند ؟ پزشکان ، راننده تاکسی می شوند ،چون نان و آبش بیشتر است . دیگر جوانان هم مثل خاشاک روی آب ، مثل تخته پاره ای روی موج ، سرگردان می مانند. مواد مخدر و الکل هم که  در دسترس است » . « سیمین بهبهانی غزلسرای معاصر »

 

شاید این مقدمه از شاعری که گیسو سفيد  کرده است و غم فردا و ترس عقوبت ندارد کمی تند به نظر برسد اما آنچه پیرامون ما رخ می دهد نشان دهنده این واقعیت است که عادت کرده ایم  « کلاه » خودمان را دو دستی بچسبیم که باد نبرد  و غم دیگران نداریم  ، هیچ اتفاقی حساسیت اجتماعی را بر نمی انگیزد ، نه آزار دسته جمعی به  زن و دختری که می توانست و می تواند خویشاوند ما باشد، نه کودک آزاری و کشتن و معتاد کردن فرزندی خردسال ، نه فقر افسار گسیخته و گدایی کودکان خیابانی  ! به کارتن خواب ها عادت کرده ایم ، اسید پاشیدن به صورت یک دختر جوان و زیبا را تا سر حد یک دعواي  عاشقانه و خصوصی تنزل می دهیم مبادا وجدان مان پرسشگری کند که نقش تو بعنوان یک انسان در این ماجرا چیست ! سلاخی میدان کاج تهران از خاطره ها رفت و بایگانی شد بدون آنکه بازخوردی داشته باشد ، حساسیت و پیگیری نسبت به تخریب و آتش سوزی جنگل ها و منابع طبیعی از منظر بسیاری فانتزی بازی چند آدم بی غصه است که غم نان ندارند و مشکل ما که نیست ! دروغگویی و کلاهبرداری که ارزش این حرف ها ر اندارد و به یک شغل رسمی  و از لحاظ تعداد ،گستره ای ملی پیدا کرده است . قتل و جنایت و آدم کشی  در کشوری که حمل سلاح ممنوع است هم انگار عادی شده است و در صفحه حوادث روزنامه ها جایی پیدا می کند  و انگار دیگر مشکل خود قتل نیست  و هیجان در شمارش تعداد مقتولین است . احتمالا شما هم می توانید نکاتی از این دست  را به این مقوله اضافه کنید  اما ترجیح نگارنده بر این است که در کلی گویی به تلنگری اکتفا کند و دایره را تنگ تر کرده و مشخصا به دوستان وبلاگ نویس بپردازد  كه شكر خدا تحصيل كرده هم هستند . 

برخلاف تصور عده بسیاری وبلاگ ، شاخه ای از رسانه های نوشتاری است  ، هر چند تفاوت های بیشماری با جراید و سایر مطبوعات دارد اما جدای از هم نیز نیستند .در غرب چون مطبوعات به معنای واقعی  آزاد و مستقل هستند وبلاگ ها چندان اهمیتی ندارند و مخاطبین انگشت شماری هم دارند اما در ممالک جهان سومی که مطبوعات تحت نفوذ و حمایت و یا سانسور گسترده حکومت ها قرار دارند نقش وبلاگ به عنوان یک رسانه قوی و کارآمد بیشتر به چشم  می آید اما چرا با وجود مشکلات عدیده ای که داریم همچنان در حال فرصت سوزی هستیم ؟!  ..................

تا همین جا ازنظر شما کافیست ؟ همواره سعی نگارنده بر این بوده که سوژه را در چهارچوب یک  مقاله کامل ارائه کند اما دیگر حوصله ای نیست ، گله هست اما حوصله نیست  و چون می دانم  نمی خوانید واقعا دیگر حوصله ای نیست . چه اشکالی دارد ادامه مقاله و دست نوشته های حقیر باز هم خاک بخورد ؟! لااقل دیگر عوام کم حوصله نمی گویند طولانی بود . دو پست بی ربط و آبکی و سخیف نوشتیم که ببینیم واکنش دوستان به کنش نازیبای ما چیست !!!‌ متاسفانه عده ای به به و چه چه هم کردند ! واقعا چرا ؟! اینکه شیدا به اصرار و اجبار بنده آن پست لوس و بی معنی و سراسر عشوه گری را بنویسد انصافا  زیبا و جالب است  ؟ اینکه بگوید و بنویسد امروز موبایلش هنگ کرده و گربه از سر دیوار پریده و غیره  واقعا  زيباست ؟!  انصافا توهین به شعور شما نیست ؟!  اگر هست پس چرا عده بسیاری شیفته چنین وبلاگ هایی هستند ؟ و اگر خوب نیست چرا شما از این رویه انتقاد نمی کنید ؟ اینکه بنده چند سطر مزخرف از تفریحات عده ای بی درد و طبقه  تازه شکل گرفته بنویسم شما باید به شوخی و خنده گذر کنید ؟ زندگی این  طبقه اجتماعی  یا همان «نومن کلاچرها»  و توصیف اشرافی گری و فخرفروشی بنده در قالب پست قبل  شایسته عتاب و انتقاد تند و اعتراض نبود ؟ مشکل اینجا است  که کسی شهامت انتقاد ندارد . متأسفانه روش اعتراض را هم نیاموخته ایم  ، تازه آن اقلیتی هم که انتقاد می کنند چه نصیبشان می شود ؟ اصلا چند درصد ما بلدیم درست اعتراض کنیم ؟ البته مشخص است که  پاسخ این سوال درصد قابل توجهی را در بر نمی گیرد  چون افرادی که نقش انتقاد و اعتراض کردن  را بلدند چندان زیاد نیستند چه رسد به  اعتراض درست ! تا كي بايد بنويسيم و عده اي بگويند زيبا و جالب بود و به ما هم سر بزن ؟!‌ اميدي به تغيير ندارم اما  تا كي بايد ندانيم و حتي شهامت پرسيدن هم نداشته باشيم ؟ ما كه خسته شده ايم ، شما چطور خسته نشديد از اين همه تناقض و ريا و شيوه هاي فانتزي ؟ تا كي قرار است بنويسيد سبز و مانا و فلان و غيره باشيد ؟! در پستي تعداد نماينده هاي مجلس را حدود چهل نفر كمتر نوشتم ! حتي يك نفر نپرسيد يا نگفت امار شما اشتباه است ! نوشته اي از دوستي خواندم كه حدود بيست و شش غلط املايي و بيش از هفتاد نوسان و اشتباه دستوري وجود داشت ! قبول دارم گريزي از اشتباهات نيست اما حتي يك نفر از دوستاني كه تاييد و تمجيد كردند ، حتي گوشزد و يا توصيه اي نيز نداشتند ! مي دانم از كودكي به ما انتقاد پذيري را ياد نداده اند چون خودشان هم انتقاد پذير نبوده اند ، در جامعه تهي از تفكر نقادانه  هيچ كس اشتباهي ندارد و از كسي در برابر اشتباهش سوال نمي شود و كسي در برابر كاري كه  به غلط انجام  داده است جوابگو نيست و اشتباهات با توجيهي غير منطقي  رتق و فتق مي شود و لذا همه چيز حسن تلقي مي گردد . هيچ كس كار نمي كند اما تمام برنامه ها اجرا مي شود . تمام برنامه ها اجرا مي شوند اما بازار راكد است و كارگر چند ماه است حقوق نگرفته  و هيچ كس گرسنه نيست ، هيچ كس گرسنه نيست اما همه خشنود نيستند  ، همه خشنود نيستند اما هيچ كس شكايتي ندارد  ، هيچ كس شكايتي ندارد اما دادگاه ها مملو از جمعيت است  . چگونه نقد دولت بنويسيم در حالي كه تك تك اشخاص جامعه به نوعي مقصرند  و اكثرا هم اصلا انتقاد پذير نيستند. بياييم قبول كنيم كه خروجي وبلاگ ها  اصلا چشمگير نيست و بيشتر ما در ورطه تكرار  افتاده ايم و  غالبا در مخاطب سازي و  تبادل انديشه  ورشكسته شده ايم . سخن و گلايه بسيار است  اما چون مي دانم اكثر دوستان نمي خوانند انگيزه اي براي پر بار شدن مقوله ندارم .

در عرصه مطبوعات هميشه به سه  « ص » معتقد بوده و هستم   . صداقت ، صراحت ، صميميت  و صد البته صفاي وجود دوستاني كه با ما هستند و سطحي نگر نيستند .  پس اميدوارم  فرهنگ پرسش و پاسخ  رواج يابد و كسي از پرسيدن نهراسد و قبول كنيم به تعداد كافي و وافي  مشوق و متملق  و ستايش گر داريم و انچه نمي بينم و يا در اقليت قرار دارند افراد منتقد و روحيه انتقادي است  و خواهش مي كنم  كمك كنيد تا بي تفاوتي  يا همان  فرزند دنياي مدرن  را به همدلي و اعتماد  تبديل كنيم  كه عاملي است براي مشاركت و پويايي جامعه در حال سقوط  ايراني .  اگر مايل بوديد در ادامه  به چرا ها  و پرسش هاي  مطرح شده  پاسخ دهيد  .در اولين فرصت  پاسخگو هستيم و اگر نياز بود زير نويس خواهيم كرد . 


با سپاس   مهدي طالقاني  ( سبز ) 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 4:52 توسط سبز |

 

یکی از بچه ها یه کیا سورنتو داره خوراک در و تپه است هم قویه هم برو . آخر هفته پیش باهم رفتیم کمی آفرود سورای کوهای اطراف سوهانک بالای نیاوران تهران . جای شما خالی کلی حال کردیم تازه کلی مردم هم میان واسه تماشا و تشویق هم می کنند . اکثر اونایی که شاسی بلندای اس یو وی دارند جمعه ها برای تفریح و گاهی مسابقه میان اونجا . راستی بگم یه رشته ورزشی پر طرفداره تو دنیا . ولی هنوز متاسفانه تو مملکت ما جا نیفتاده و خیلی استقبال نمی شه . مسئولین که کلا زیاد حمایت نمی کنند و جوونا به جای ورزشای شاد و سالم می رن معتاد می شند . اگه یه بار برید دوبی اونجا تورهای یک روزه برای افرود سواری هستش . البته پول زیادی می گیرند ولی تجربه تپه نوردی با پورشه کاین و بی ام و سری ۷ و ایکس ۶ و لکسوز سری ۷ و مرسدس دیفندر تکرار نشدنیه . بیشتر راهنما ها و تورگردانا هم ایرانی هستند و باعث افتخار . اما اگه اونجا نرفتید سوهانک رو برید حتما ضرر نداره . اگه اهل مازندران هم هستید شرکت دلفان افرود برنامه های جالبی برای عموم داره فقط باید یه ماشین ۲ دیفراسیل داشته باشید و عشق جاذبه های طبیعت گردی و اهل هیجان باشید . من یه مزدا قراضه دارم چند باری مسابقات آزاد دریفت و دراگ شرکت کردم اما اونجا امثال من شانسی ندارن چون ماشینای شتاب زیر ۵ ثانیه پرشده و خودم تاحالا چند تا بوگاتی ویرون و بتتلی و فراری اسپایدر و حتی لامبورگینی مورسیه لگو اونجا دیدم . برید معنای سرعت و شتاب رو متوجه می شید .

یه پدر بزرگ دارم گاو داری داره و وضعش بد نیست اما خیلی خسیسه . دائما  سر من غر می زنه که چرا همیشه بوی سیگار می دی ! آخه بچه ها من روزی یه پاکت سیگار می کشم و نمی تونم ترک کنم . تازه گاهی بیشتر هم می کشم . یه روز گفت اگه ترک کنی برات یه شاسی بلند می خرم ! کلا که ازش بعیده و خیلی جدی نگرفتم  اما اگه راست گفته باشه حاضرم دوستانی که به ما نزدیکترند رو یه روز ببرم سوهانک برای افرود سواری . ولی من نه می خوام و نه می تونم سیگار نکشم . کلی بهم حال می ده ولی آخرش چی ؟ باز باید ترک کرد دیگه ؟ بچه ها اگه شما راه حل آسونی دارید کمکم کنید . راستی دیگه خودمونی می نویسم و شیوه مون عوض شده . از سیاست و حرفای جدی خداییش خسته شدم . دیگه همینا دیگه . شاد باشید که شادی حق ماست .

قربون شما برادر کوچیکتون سبز!!!  

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 3:12 توسط سبز |




   سلام به تموم دوستای گل .دخترخانمای گل بسر و آقا پسرای قند عسل . خوبید ؟خوشید؟ دماغتون چاقه ؟سال نو رو مجددا تبریک می گم . راستی تعطیلات خوش گذشت ؟ به من که اصلا خوش نگذشت همش خونه بودم یا رفتم سرکار .  راستي بچه ها شما مسافرت نرفتين ؟ 

امروز با  هر ترفندی بود اتول بابا رو  پیچوندم و رسوندمش سرکار وخودمم رفتم سر كار . بازم باید صورت عبوس و بداخلاق همکار مو ببینم. بین خودمون باشه از اون دسته آدماییه که جلوی روت باهات خوبه و تعریف می کنه اما چشمتون روز بد نیبنه تا غفلت كني  ازش زیرآبتو پیش ریئس می زنه حالا فکر کنین من چه جور باید تحملش کنم !!! وای خدای من  امروز گوشيم هنگ كره و از همه جا بي خبرم .کامیو روشن کردم یکم بازی کردم و بعدش یکم توی دنیای مجازی چرخیدم و چندتا از بچه ها توی وبلاگاشون یه شعرای قشنگی گذاشته بودن که اگه عمری بود توی پست بعدی وبلاگارو معرفی می کنم برین بخونین عجوبه های ادبیات معاصرو!!! خلاصه جونم براتون بگه گوشی زنگید من ذوق مرگ شدم که یکی دوسم داره و بهم زنگ زده . دوستم سوزی بود و گفت تولد دوستمون الهامه که بهش می گیم الی . فکر کن تولد دوست جونم بوده و من خبر نداشتم خدا منو مرگ بده . خدا کنه نفهمه و گرنه کلی ناراحت می شه و من تحمل ناراحتیشو ندارم ، آخیش....
قرار گذاشتیم ساعت ده جلوی پاساژ . منم خوشحال که هم می تونم  برم خرید و هم جیم بزنم ودر یک عمل کاملا خداپسندانه بدون اینکه کارت خروجمو بزنم مثل یک جن غیب شدم !  خوب شد ماشین ددی رو دو در کردم وگرنه خیلی سخت می شد می رفتم .سر  ساعت شد و رسیدم در پاساژ...سوزی جونمو دیدم وای چقدر نازشده از وقتی دماغشو عمل کرده خوشبحالش . بچه ها دعا کنید پول بیاد دستم! تا منم بشم نسخه اصل آنجلینا جولی !
می گن همیشه از هرچی بدت بیاد سرت می آد جای پارک نبود و باید یه پارک دوبل می کردم منم از پارک دوبل فراری دیگه این اخوی های دینیمون از زمین و آسمون بهمون متلک انداختن که ترمز وسطی است و گاز که توی خونه است و برو پشت ماشین لباس شویی بشین و ....
با سوزی جونم احوال پرسی کردم و رفتیم تا هم خودمونو نو نوار کنیم هم برا الی گلی کادو بگیریم. خاک عالم دست روی هر چی می ذاشتی مگه می شد بخری ؟! پول دیه یه زن بود ! خواستم یه پیراهن باکلاس بگیرم خانمه می گفت نانسی هم تنش کرده منم گفتم حالا که انقدر باکلاسه و لباسای منم که مثل گدای سامرا خوبه بخرمش قیمت کردم چشمام گرد شده بودن به اندازه توپ فوتبال . راستي چرا اينقدر گرون شده ؟ !کیف پولمو باز کردم دیدم که شپشاش پارتی راه انداختن و دختر پسری دارن سالسا می رقصن منم کارمند  دولت و ندید بدید عرض سه سوت از بوتیک فراری شدیم و به یک نقطه امن مرزی پناه بردیم

 به این می گن رفیق شیطون بلا....
حالا بچه ها فردا تولد الیه من براش چی بخرم ؟! تورو خدا کمکم کنین منتظرم.

دوستون دارم هزارتا .  

 پی نوشت : خاک و چوک داشت یادم می رفت امشب یه شعر سرودم اولین شعرم هستش بچه ها لطفا تورو خدا کمکم کنین و  عیب شعرمو بگین :

پاشو بیا نزدیکترکه
چشماتو به دنیا نمی دم
نفسم بسته بجونت
خاطرت خیلی عزیزه
کاش می شد هم ازدوباره
میدیدمت بایه دل پاره پاره

راستي ميشه يه روزي منم

بشم پرنده پرنده مهاجر ....

   بچه ها مرگ من نظر یادتون نره.اگه از یادتون رفت دیگه نمی ایم وبلاگتون و باهاتون تا روز قیامت قهر می کنم و اون دنیا سر پل صراط جلوی راهتونو می گیرم . نگید نگفتم .من و تو چقدر از هم دوریم .اگه دوست داشتيد به وبلاگ من امتياز هم بديد .مي خوام اول بشم . 

پي نوشت 2 دكتر شريعتي گفته دوست بدار تا دوستت بدارند.

پي نوشت 3 يه جمله هم كورش كبير گفته  كه يادم رفته !  

پي نوشت 4 اگه دير دير اپ ميكنيم تقصير اين سبزه ! 

پي نوشت 5 نمي دونم چرا اين روزا حوصله ندارم 

پي نوشت اخر : بچه ها شايد ديگه ننويسم يا شايد ديگه نباشم كه بنويسم .اشكام ديگه اجازه نميده تايپ كنم .منو ببخشيد ............... داداشاي گلم ابجياي خوبم  مواظب خودتون باشين..... 


   شيدا !!!   
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 4:29 توسط سبز |




مي دانيم هر قدر كه در شهر هاي بزرگ  شاهد قهر انتخاباتي بوديم اما در شهر هاي كوچك تر و در جوامع روستايي چنين نيست و عدم اطلاع رساني كافي يا  به دليل دسترسي نا مطلوب رسانه اي  و از سويي ديپلماسي قومي و  قبيله اي باعث مي شود درصد مشاركت به نسبت بالاتر باشد .پوپوليسم حكومتي  بهره لازم را از اين موج احساسي خواهد برد و سه دليل عمده براي مشاركت و همراهي مردم در مناطق  كم جمعيت ديده مي شود . اول ـ منافع قومي بر شايسته سالاري مي چربد ، پس راي مي دهند تا ان يكي انتخاب نشود . دوم ـ انتخابات را نه مقوله اي  امروزي  و زاده دموكراسي كه وظيفه شرعي و گاهي  حيثيتي مي دانند . سومين علت  فقر و تبعيض و نارضايتي  عموم است كه  گاهي دل به هر وعده پوشالي و كم ارزش خوش مي كنند . وعده كار در كارخانه اي يا تامين منافع اني  بعضي را چنان از خود بي خود مي كند كه تعصب جاي منطق و انصاف مي نشيند  و انگاه شاهد جنجال و پرخاشگري  و فحاشي عده اي سبك مغز روزي گنجشكي  به همشهريان خود و گاهي حتي اعضاء فاميل هستيم . اشتباه نكنيد اين جستار سياسي نيست و قرار نيست تكرار ازار دهنده مكررات باشيم  .سخن از ترويج بي اخلاقي و انحطاط ارزش ها در همين مرز و بوم است .

سوژه اين نوشتار يكي از دوستان همكار ما در اين وبلاگ است كه از بد روزگار از اقوام بسيار نزديك يكي از همين اقايان نماينده است  كه چند دوره هم نماينده شهرستان ... بوده  ولي ظاهرا چون مواضع مردمي  مي داشته اين دوره مورد غضب اقايان  راس قدرت قرار گرفته و  موجبات رضايت رقباي ولايت مدار و حضرات سردار مدعي و از پيش تعين شده فراهم گرديده است . رد صلاحيت از ديكتاتوري تشديد شده فعلي  مايه مباهات است اما بي اخلاقي و فحاشي و قداره بندي براي مخالفين و ازار اقوام انها نمونه اي است از نا جوانمردي ذوب شدگان  ولايت . هفته پيش  در جريان  نمايش انتخاباتي شاهد فحاشي هاي بي سابقه  و تشديد پرخاش گري در جامعه  و خصوصا شهرستان مورد نظر بوديم . روز روشن و در محله اي كه سالها با حفظ  ابرو در ان زيسته اي ، جواناني كه خود را مالك و صاحب قلمرو منطقه مي دانند ركيك ترين فحش ها و ناسزاها را نثار يك خانم مي كنند . اصلا چه تفاوتي دارد كه اين خانم كه بود ؟ مهم اين است كه زن بود . سر عنوان را از ديالوگ مشهور فيلم  « اعتراض » مسعود كيميايي انتخاب كرديم  « براي سلامتي سه تن ، ناموس و رفيق و وطن  » . انان كه به خانمي كه احتمالا با نيمي از اهالي همان شهر فاميل  هم هست به بدترين شكل ممكن فحاشي كردند و تهمت ناروا  زدند احتمالا هيچ يك از فيلم هاي مسعود كيميايي را نديده اند كه قهرمان يا ضد قهرمان فيلم  اگر هم رو به خشونت مي اورد در دفاع از ناموس  و رفيق و وطن است و سابقه ندارد كه به روي ناموس خود يا ديگري چاقو بكشند و به او فحاشي كنند . اقايان فحاش معتقد بودند چرا ايشان در فلان منطقه تردد مي كند ! ايا براي رفتن به محل كار يا خانه اقوام  ابتدا بايد با اين اقايان هماهنگ مي كرده  و اجازه مي گرفته  و بعد پا مي گذاشته است ؟ اگر همتي براي برخورد با اين جماعت وجود داشته باشد  كشف ريشه و سر منشا اين افراد دشوار نيست  اما وقتي پليس نيز همراه و همگام با اين جماعت لومپن وابسته به  فلان نهاد نظامي امنيتي است ، ديگر چه مي توان كرد ؟

اما از انجا كه اين گفتار سياسي نيست و معطوف به اجتماع  رو به انحطاط جامعه ايراني است  بايد ياداور شد كه فحاشي  و پرخاش گري محدود به عرصه سياست نيست  و در بطن  و متن اجتماع نيز رواج دارد . استيون پينكر در « پنجره اي به سرشت انسان » مي نويسد : دشنام گويي بر پنج قسم است :نوع اول « زشت گويي » است كه نقطه مقابل ادب است و توجه مخاطب را به موضوعي منفي مي كشاند .قسم دوم « پرخاش گري »است  كه به ازار طرف مقابل  مي انجامد . گونه سوم  « بد دهني » است و جلب توجه با رفتار « مرد وارانه » . او نوع چهارم را « دشنام تشديدي » مي نامد كه براي شدت بخشيدن به عبارت مورد نظر به كار مي رود و سر انجام  « تخليه احساسات »‌كه  درباره رخدادهاي ناگهاني صورت مي پذيرد .

اگر ان اقايان مرتبط به فلان  سردار كه كانديدا نيز بوده و پيشاپيش انتخاب نيز شده ،كتاب پنجره اي به سرشت انسان را  خوانده بودند  شايد  انها هم مي كوشيدند كه اين صفات را از خود دور كنند اما انچه در اين كشور اموزش نمي دهند  همين هاست !منتها از زاويه ديني نيز ايا  نبايد از خود بپرسند  كه كدام يك از بزرگان  دين و ايران كه سنگ انها را به سينه مي زنند اين گونه فحاشي و پرخاش گري مي كردند ؟ با اين حال براي اين كه تصور نشود اين مطلب سياسي است و در دفاع از يك دوست خاص  و صرفا در تقبيح مهاجمان  فحاشي است كه در مدار قدرت هستند و از همه امكانات برخوردار و دليلي ندارد كه اين قدر زود از كوره به در روند ، از اين رو ضرورت دارد ياد اور شوم كه « فحش »  از ويژگي هاي  فرهنگي  و زبان ماست ! مرد به زن و زن به مرد فحش مي دهد  و اين راننده به ان راننده  . همين  راننده وقتي خود عابر است  و از عرض خيابان  مي گذرد به رانندگان ديگر فحش مي دهد و وقتي  خود راننده است به عابرين بد و بيراه  مي گويد .وقتي وارد يك  استاديوم  فوتبال مي شوند به صورت دسته جمعي فحاشي مي كنند  !  مدير اين باشگاه  مثلا فرهنگي ورزشي به همتاي خود در ان باشگاه فحش مي دهد  ! رواج فحاشي در عرصه سياست  و اجتماع  و ورزش و حتي فضاي مجازي تهران و شهرستان  نمي شناسد و از اين واقعيت حكايت مي كند كه ريشه هاي ان را بايد  در فرهنگ و زبان جست و جو كرد  و سري به فرهنگ زد . 

عده اي در همين وبلاگ ها صادق هدايت را سپري براي توجيه فحاشي خود مي دانند  و مثال مي زنند . اما صادق هدايت  اهل ريا نبود . بزرگترين نويسنده  تمام تاريخ ادبيات ايران  و جهاني ترين داستان نويس  ما در محافل  و مجامع  خجالتي بود  و ماخوذ به حيا اما در نوشته ها رك و صريح  و از اين رو ديدگاه  او درباره فحش  بسيار در خور تامل است . « فحش يكي از اصول ايجاد تعادل در ادميزاد است . اگر فحش نباشد ادم دق مي كند ! از تعداد و نوع فحش  در هر زباني مي شود از اوضاع مردمي كه در يك ناحيه زندگي مي كنند  سر در اورد و رابطه بين انها را كشف كرد . زبان فارسي اگر هيچ نداشته باشد فش ابدار زياد دارد .ما كه بر سر اين اين  ثروت عظيم نشسته ايم چرا ولخرجي نكنيم ؟! » 

پيداست كه اين عبارات طعنه اميز است و براي پرده برداشتن از يك افت و اسيب فرهنگي است  و هيچ ثروت عظيمي  در كار نيست بلكه  يك خجالت تاريخي است . ما به نسبتي كه فحش مي دهيم متمدن نيستيم . در غرب جنتلمن  به كسي مي گويند كه صدايش را بيش از حد بلند نمي كند و با وقار است و در كل همه چيز را در حد لازم رعايت مي كند و هرگز چون برخي سياسيون اين مملكت عربده نمي كشد .در قران و در سوره لقمان به صراحت امده كه « صداي خود را بيش از حد بلند مكن كه زشت ترين صداها صداي بلند خران است » هيچ صحنه اي عجيب تر از فرياد كشيدن  و نعره زدن پشت ميكروفون  و بلند گو نيست . كسي نيست به بعضي از امامان جمعه تهران بگويد اين ها را اختراع كرده اند كه داد و فرياد نكني !

هيچ مرد با شرافتي به يك زن تنها فحاشي نمي كند . همه ما ديده ايم كه وقتي مردي  زني به همراه دارد و ديگري مي خواهد با او درگير شود انصراف مي دهد و مي گويد : « حيف كه زن همراه توست !‌»در يك جمع وقتي افرادي در حال لطيفه گويي و احتمالا  به كار گيري الفاظ ركيك هستند تا خانمي وارد مي شود موضوع را تغيير مي دهند . شهر هاي جنوبي ، كانون پرورش جوانمردان و عياران  و لوطي منش ها بوده است . چه بر سر اين مردمان امده كه  براي دفاع از يك نماينده از پيش تعريف شده  به همشهري خود فحاشي مي كنند ؟! در قديم و در فرهنگ ايراني حتي در مقام تحقير زن مي گفتند ;  زن ، زدن ندارد ! يعني  حتي در تحقير  و تخفيف  هم ،  زن را تكريم مي كردند . چنين مواردي ايا نشان نمي دهد كه به جز جنبه سياسي ، تفكر  ضد زن  غلبه دارد ؟ باز هم عرض كنم كه اين نوشتار  صرفا در دفاع از يك دوست نيست و بايد پذيرفت هر زني كه مي خواهد باشد. همان طور كه گفته شد پرخاش گري براي ازار طرف مقابل است  اما ايا هدف وسيله را توجيه  مي كند ؟ ايران روزگاري نماد جوانمردي بود  و حالا جولانگاه لمپن ها شده است . براي اينكه ذهنيت بدي از عزيزان جنوبي ايجاد نشود  در انتها بايد اضافه كنم  كه فحاشي مختص  و منحصر به يك منطقه نيست و هم در شهر فحش مي دهند و هم در روستا  .هم اقايان بالا نشين پشت سر ديگري بد گويي مي كنند و هم  مردم كوچه و بازار . البته منحصر به سياست و وقايع اش نيز نيست و  در همين وبلاگ هاي اطراف ما هم فحاشي سكه رايج تري دارد . چرا كه برخي فكر مي كنند انقلابي گري يعني  پرخاش گري و توهين به دين و مرام  و انديشه ديگري .همان ديگري كه بسياري حضورش را بر نمي تابندو در بهترين حالت مي گويند «انتقاد» !  اما انتقاد متوجه اهالي قدرت است نه انهايي كه بيش از يك سال است  مغضوب هستند  و زنداني .

قبح از قباحت رفته اما معرفت كه نمرده است هنوز ! ضمن دعوت به انصاف  ، از شما مي پرسيم ، چرا و به چه قيمتي اخلاق از جامعه  ايراني رخت بربسته ؟


با سپاس   م . طالقاني  (سبز )

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 3:43 توسط سبز |





موسم انتخابات است و دوستاني حضوري و يا طي تماس هاي تلفني نظر حقير را راجب انتخابات  پيش رو مي پرسند . مي خواهيم  در چند نوبت مجلس نشينان فعلي و اتي را بر عرصه انتقاد بكشانيم . جاي بحث بسيار است و  فضا محدود و كسي حوصله اي براي روده درازي ندارد  اما در اين جستار مروري كوتاه بر وضعيت معيشتي مجلسيان داريم  و بنا بر دلايلي  از اتفاقات روز  مجلس اندكي  فاصله خواهيم گرفت . موج جديد برخورد با سياسي نويسان منتقد خطوط قرمز  موجود را دوچندان مي كند . اميدوارم انتظارات  معقول باشد تا همچنان با شما باشيم .

تلخ اما واقعي !

دو سال از عمر مجلس فعلي نگذشته بود كه  روزنامه خراسان  خبر از اعطاي صد ميليون تومان  وجه نقد به نمايندگان  را تيتر زد.خبر را خواندم و از صدر خبر به ذيل مي رفتم  و استدلال ها و براهين اقايان نمايندگان محترم مجلس  را مي خواندم   و نمي دانم  چرا سيماي معصوم و نجيب  و ساده و كم توقع  مرحوم مدرس پيش چشمم و در مفكره ام  مي درخشيد . زماني مجلس شوراي ملي قانوني را گذراند كه حقوق نمايندگان دويست تومان شود  ، مدرس به عنوان مخالف در صحن علني مجلس بلند شد و گفت مگر ما چه گلي به سر مردم  زده ايم  كه در اين اوضاع و احوال بي پولي مملكت حقوق ما  را دو برابر كرده ايد ؟  خير مخالفم ، مخالفم ! 

زندگي  مدرس  

مدرس نامش خوب است اما كسي از كار هاي او سر مشق نمي گيرد . همان مدرسي كه در ان خانه نيم مخروبه زندگي مي كرد كه  دار و ندارش در كتاب مدرس به روايت اسناد  اورده شده كه بيش از يك قليان  و منقل و  قوري  و يك كتري  و يكي دو عباي  بيد خورده  و يك قبا  و مقداري خرت و پرت  و يك گليم  به جاي قالي نبوده است  و عجيب است مجلسي كه چندين ماه وقت مجلس را براي  شير هاي سر در مجلس موشكافي مي كند و كنجكاوي به خرج مي دهد و ديگر ملي هم  نيست و بيشتر اسلامي مي دانندش چطور و چگونه قرار شده به هر نماينده صد ميليون تومان  ناز شست بدهد ؟! اخر هيچ كس از نمايندگان اين مجلس مقدس نما نپرسيده  در جامعه اي با اين وضع و حال وخيم  كنوني كه  هشتاد درصد مردم زير خط فقر زندگي مي كنند ، اين بذل و بخشش ها از خزانه مملكت  و از بيت المال  چه معنا و مفهومي دارد ؟؟

نه تنها مدرس بلكه بيشتر نمايندگان ادوار اوليه  وظيفه خود را حمايت از مردم مي دانستند .مستوفي الممالك ، مشيرالدوله ، دكتر مصدق ، قوام ، مكي  و بسياري ديگر از هيچ نوع امكانات مجلس استفاده  شخصي نكردند و مي گويند مرحوم مصدق  در زمان نخست وزيري حتي از خودروي دولتي نيز استفاده نكرد و حقوقي از دولت نگرفت .

حسن كامران و افشاي حقايق تلخ  

  اقاي كامران نماينده اصفهان  اولين كسي بود كه از اعطاي 100ميليون تومان  پول  به حضرات زحمتكش سخن گفت . ظاهرا اقايان  كه از حقوق و مزاياي بالاي 5 ميليون تومان و عيدي هاي 6 ميليوني رضايت ندارند ، يك دفعه كار را تمام كرده  صد ميليون تومان براي هر كدام تخصيص داده اند !!  خدا پدر و اجداد اقاي كامران را بيامرزد  كه مردم را مطلع كرد نمايندگان  محترم  چقدر  ناراحت و پريشان حال بوده اند  كه به مصداق يك ده اباد به از صد شهر خراب ، در اين وانفساي بي پولي و گرفتاري هاي مردم  فقط خانه خود را اباد كرده اند و بعد هم ،گور باباي مردم ... ايشان تاكيد كرد در روزگاري كه مردم قدرت خريد سيب زميني را هم ندارند حاميان دولت مهر ورز ميوه و شيريني را نيز در مجلس باب كردند !ممكن است عده اي بگويند ميوه كه چيزي نيست ،‌اما مگر در ساير ادارات و مدارس و غيره چنين هست كه مدعيان ساده زيستي چنين مي كنند ؟

واكنش نمايندگان 

موسي قرباني نماينده قائنات در مصاحبه  اي به فارس گفت :حرف زدن درباره اين موضوع درست نيست و كامران كار اشتباهي كرده است . محمد مهدي شهرياري نماينده بجنورد فرمود : چنين اخباري نبايد رسانه اي شود و  توضيح دادن ان كار را خراب تر مي كند . ارين منش اظهارات كامران را نا پخته دانست  و گفت اصلا چنين حرفي واقعيت ندارد !  و نمايندگان از مطرح شدن چنين بحثي شوكه شده اند ! ابو ترابي تاكيد كرد چنين مبلغي بخشيدني نيست و وام مسكن و خودرو  بوده و در تمام  ادوار به نمايندگان پرداخت شده است ! 

نمايندگان فقير !!!  

 اظهارات ساير نمايندگان  كه يا منكر چنين پولي شده بودند يا  مبلغ را كمتر از گفته اقاي كامران مي دانستند و يا ايشان را ملامت مي كردند كه چرا  فاش ساخته ، در حوصله اين مطلب نيست  اما ماجرا تا  جايي پيش رفت كه  كامران براي اثبات مدعاي خويش به رسانه ها گفت بنده نيز درخواست وام  مي دهم و رسيد صد ميليوني را براي روشن شدن افكار عمومي و به قصد چاپ در اختيار جرايد قرار خواهم داد . پس از تهديد كامران  كه ديگر جايي براي انكار باقي نمي گذاشت  و فضاي مجلس نيز متشتج  شده بود ، رييس مجلس  مداخله كرد و مجلس را عضو فقير ترين دستگاه هايي دانست كه در كشور زندگي مي كنند !!!  معلوم نشد منظور اقاي لاريجاني چيست ؟! مجلس فقير است يا نمايندگان فقيرند ؟! او گفت : چون خانه سازماني نداشتند مبلغي ناچيز  كه ان هم وام بوده را به همكاران اختصاص داديم ! 80ميليون تومان براي رهن خانه و مبلغ 20 ميليون تومان جهت خريد خودرو  براي رفت و امد به محل كار بوده  و  بلا عوض نمي باشد ! وي اظهار داشت :انصافا اين  موارد ، حد اقل امكاناتي  است كه مي توان براي كسي كه در نهاد قانون گذاري يا يك سطح از مديريت خدمت مي كند پيش بيني كرد!!!  اما ايشان نگفت چرا مجلسيان از اطلاع رساني به مردم هراس دارند !

زهر خند نويسنده

 جناب  رييس محترم مجلس  20ميليون براي خريد خودرو  در اختيار نمايندگان و شخص شما قرار گرفته است . در حالي كه هر كس براي نمايندگي مجلس كانديدا مي شود بايد حداقل 100ميليون تومان هزينه تبليغات و شام و نهار خدم و حشم اطراف و اكناف خود كند  ، پس چنين فردي فقير نيست و خانه هم دارد. دوم ـ نمايندگان محترم  به جز حقوق و مزاياي ذكر شده  از خودرو و راننده اختصاصي  مجلس نيز استفاده مي كنند . سوم ـ مي دانيم خودروسازان با نمايندگان  مجلس خيلي كمتر حساب مي كنند، پس چرا 20 ميليون ؟ چهارم ـ با خبريم شركت سايپا به هر نماينده يك دستگاه  خودروي ني سان رونيز يا ني سان  ماكسيما  هديه داده بود تا از اين حق سكوت  لابد پرايد فكستني را به امثال بنده گران تر و بي كيفيت تر از هر روز  بفروشد . پنجم ـ ظاهرا براي هر  نماينده سهميه بنزين  1000 ليتري در هر دوره تخصيص داده اند ! كه براي سفر به حوزه  انتخابيه خود مشكلي نداشته باشند. اما مگر براي سفرهاي خارج از تهران و راه دور از هواپيما استفاده نمي كنند ؟! مگر هزينه سفرها را به حساب ماموريت و اضافه كاري دريافت نمي كنند ؟! مگر 160 واحد مسكوني در محل فعلي مجلس  از قبل موجود نبوده ؟ مگر 20واحد مسكوني در پشت ساختمان اداري قديم مجلس در اختيار اقايان نيست ؟ مگر 420واحد مسكوني در سعادت اباد جهت اسكان حضرات خريداري نشده بود ؟ پس چرا 100ميليون وام  يا بخشش ؟!

مراد دل زكه جويم كه نيست دلداري ؟

بنده نيز بر همت و تلاش  نمايندگان محترم « دولت » و نه « ملت » افرين مي فرستم كه  واقعا چقدر فداكارند كه حتي خانه ندارند و در حسرت خودرويي ارزان قيمت  روزگار را به سختي مي گذرانند .كسي مخالف راحت زندگي كردن نمايندگان نيست ، اين امكانات در حالي در اختيار اقايان قرار مي گيرد كه  مردم محروم  و متوسط  و اصولا كارمندان و كارگران زحمتكش  از گرفتن وام يك ميليوني نيز عاجزند .بي جهت نيست افراد شجاع و  با شرفي چون دكتر علي مطهري از دست عده اي وكيل الدوله  استعفا مي دهند و سپس  رد صلاحيت مي شوند و باز هم تاييد !!! ايشان مجلس را فرمايشي و شعبه اي از بيت ..... دانسته بود .راستي  اين پول از كجا تهيه شده بود ؟ اگر دولت انقدر پولدار است كه 27ميليارد تومان نا حق به وكيل الدوله ها بذل و بخشش كند ، چرا  حقوق بازنشستگان را  با هزار بد بختي پرداخت مي كند ؟! اما سخن بسيار است و ادامه مبحث   و همچنين پاسخ به سوالات شما عزيزان را در ستون نظرات ادامه خواهيم داد. باز هم به رسم نوشته هاي پيشين و براي دور شدن از فضاي پر التهاب سياسي  به شعر پناه مي بريم شايد حضرت حافظ در وصف مجلسيان فرموده كه : 

نهان كي ماند ان رازي كز او سازند محفلها  ؟

با تشكر از استانه تحمل شما  نازنينان . سبز ( م.طالقاني)

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 4:31 توسط سبز |


 برخي  از وقايع  در زندگی به  شكل  کاملا اتفاقی رخ می دهد که  راه و روش زندگی و حتی نوع نگرشتان را به موضوعات پیرامون تغییر می دهد. آشنایی من با سبز و اندیشه هایش از این اتفاقات بسیار جالب بود. زمانی که با قلم ایشان آشنا شدم  و تحلیل هایشان را خواندم با درد جامعه بیشتر آشنا شدم  . جامعه ای که در آن هزار و یک مشکل وجود دارد . یاد گرفتم  به هم نوع عشق بورزم و  غم ديگران را از ان خود بدانم  .من قبل از آشنایی با ایشان با نوشتن بیگانه بودم حتی نوشتن یک خاطره یا کارهای روزانه برايم سخت و نا ممکن بود.  هميشه  مشوق من  بوده اند و اصول كلي كار مطبوعاتي را تا حدودي فرا گرفتم  .ايشان در كار فوق العاده سخت گير و جدي هستند ولي خارج از وبلاگ دوستي ارزشمند  و من تمام این مدت مدیون الطاف  ایشان بودم.  از زمان شروع به كار  به عنوان یکی از اعضای گروه مسئولیت نوشتن کامنتها و سر زدن به دوستان و رسیدگی به دعوتها را  بر  عهده  داشتم . تا فروردین ماه  این روند ادامه داشت و  من به اصرار «سبز »  نوشتم . نمیدانم چگونه حسم را بیان کنم . اولین بار بود که قلم در دستم می لرزيد  و اندیشه هایم را جاری می کردم ولی چنين حسی را تا ان روز نداشتم . وقتی تمام  شد و برای سبز نوشته را ارسال کردم ایشان شروع به تعریف  و بالا بردن روحیه من کرد و من خوشحال از اینکه کارم مورد تأیید ایشان قرار گرفته بود . زمانی که پست ثبت شد و دوستان نظر  گذاشتند برای من مثل یک رویا بود . برای اولین بار بود که نوشته  شیدا خوانده می شد .نظرات دوستان برایم بسیار جالب بود . ستون نظرات  پست « هنر نزد ایرانیان است و بس » با وجود افرادی که برای من عزیز بودند پر از  زيبايي و خاطره  شد و من از خواندن نظر دوستان غرق لذت می شدم . در بین دوستان کسانی بودند که سنگ تمام گذاشتند  ولی  عده اي متاسفانه  ديگر با ما نيستند . دوستانی چون  بانوی شرقی  عزيز از ابتدا با ما هستند و ساير عزيزان  که ما را  همراهی می کنند و ما اهالی «مرز پر گهر » دستان  گرم  شما  را  به نشانه ارادت  به گرمی می فشاریم . دراین مدت یک سال چه روزهای  تلخ و شيريني بر ما گذشت  و گاهي سرشار از پویایی بود . اشنايي با  دوستانی که مي شد بدون ترس به انها اعتماد کرد و با هم تبادل نظر و تعامل داشتيم  . وجود  یک استاد که واقعا ماهرانه متون ضعیف بنده را جراحی می کرد.برای به روز کردن وبلاگ  چه شب هايي را تا به  صبح بیدار می ماندیم .  مجددا باید از جناب «سبز» تشکر کنم  که چند شب پشت سرهم برای هر پست بیدار می ماند و با وجود  خستگی  شديد  به کامنت ها  پاسخ مي دهد . نمي خواهيم به هم نان قرض دهيم  اما در اين ويژه نامه  جا دارد به رسم ادب  از ايشان صميمانه تشكر كنم . نمی دانم از حال و هوای دعوت کردن ها بگویم یا خواندن مطالب دوستان که برای من کلاس درس بود . خیلی از نوشته های دوستان بر من تأثیر گذاشت و من این اثر را  در تفکر و عقایدم کاملا احساس می کنم . نوشته های خیلی از دوستان من را بار ها به گریه انداخت . نوشته اي از دوست عزیز ما  «هيچكس از وبلاگ  مرگ موش ...»را  كه  سرگذشت عمویش را تعریف کرده بود ، هرگز فراموش نمي كنم  ،  واقعا تا چند روز عمیقا من را به فكر  فرو برد . در اين يك سال  نویسندگان دیگر ي  هم اضافه شدند که هر کدام مشکلات خاص خود را دارند .  مهردخت  کوچکترین عضو گروه است و کنکوری ، که امیدوارم امسال هر انچه که دوست دارد به دست اورد و تا زمانی که کنکور دارد با ما همکاری  نخواهد داشت .  رامین عزیز از گیلان عضو دیگر گروه هستند که متأسفانه بخاطر مشکلاتی که دارند فعلا دسترسی به اينترنت  ندارند و ما از ايشان بي خبر هستيم . اخرین عضو گروه فرزانه عزیز از مشهد هستند  که فعال می باشد ولی فعلا بخاطر امتحاناتش نمی تواند با ما همکاری کند . در اخر عرایضم از تک تک دوستانی که ما را همراهی کردند سپاسگزارم . دوستانی که قبلا در کنارما بودند ولی  حالا  بنا به دلایلی  حضور ندارند ولی هیچگاه لطفشان  را فراموش نمی کنیم . امیدوارم هیچ کدام از دوستان از ما دلخور نباشند . اگر نقدی کردیم و حرفی زدیم فقط از روی دوستی بوده  و هیچ گاه  قصد توهین نداشتیم و نداریم  . اولین سالگرد « مرز پرگهر » این فرصت را  فراهم ساخت  تا  صميمانه تشكري كرده باشيم از شما و  بدانيد همراهی شما باعث دلگرمی ما است  و هرگز نا سپاس نيستيم . برای دوستان ارزوی موفقیت و سربلندی دارم  و یک سبد پر از گلهای  نرگس تقدیم  به همه هم وطنان گرامي .

مدير وبلاگ  شيدا . ن 



بشنو از نی چون حکایت می کند

از حضور با شکوه ما در اینجا بد شکایت می کند
کز صدای ناز دریا تا که دل ببریده ام
بعد از آن بر هر که بودم آشنا، نالیده ام
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد این وصال و آن فراق
هر کسی کو دور ماند از سایت خویش
باز جوید روزگاری آدرس وبسایت خویش
من به مـرز پـرگهر نـالان شــدم
همصدای مهردخت وسبزعلی،شیداو رامین وکمی خانزاده ی والاشدم
هر یکی از ظن خود شد یار من
آن یکی شد سردبیر و آن دگر ارباب من
آن یکی شیدا که با مهری عمیق
گشت یار روزگار بی رفیق
وآن یکی مش سبزعلی،یک سردبیر مقتدر
یا خدا باز آمد از ما مچ بگیرد آن قدر
آن یکی خانزاده ی خان کرج
خوش زبان اما گهی او می گذارد پای خود در راه کج
دیگری رامین گیلانیست، مجری بخش خبر
گویی از او منتشر می گردد اول هر خبر
آن دگر مهردخت، دخت آفتاب
پشت کنکوریست، وصفش را شنیدم بی حساب
از فشار امتحان گویی بیافتادم به آب
هرچه باشد مطمئنم آفرین گویید بر این شعر ناب
چونکه وقت کم بود و از قافیه تنگ آمد قلم
چشم امیدم به توست ای سردبیر محترم
در نهایت همرهان ای دوستان
من تشکر می کنم از صبرتان بر خواندن این داستان

با سپاس  فرزانه  فروزنده



« مرز پر گهر » برای من کلاس درسی است که گاه از آن درس گرفتم و گاه درس پس دادم . گاه آموختم که در برابر هجوم افکار و حرف های انسانهایی بایستم و حتی بیداد کنم و گاه آموختم که در برابر همدردانم که برایم ابرو درهم کشیده اند و مشت گره کرده اند سکوت کنم تا درد مشترکمان را بر سرم فریاد کنند. نمی دانم شاید این نوعی نواختن دوست است ، نوعی مهربان بودن و عشق ورزیدن است. آموختم که نسبت به اعتقاداتم با هر نتیجه ای که داشته باشد صادق باشم . حرف برای گفتن بسیار زیاد است اما احساس می کنم کلمات ناتوانند وگفتن زاید و فضا اندك .

سپاس از همه عزيزان  مهردخت 



اصلا از روزي كه ما پيشنهاد داديم طنز بنويسيم و طنازي كنيم تا همين امروز كه مشغول قلم فرسايي  و در فشاني هستيم ، هي مخيله شريفمان به ما مي فرمايد : چي مي خواي بگي كه فقط خودت به طنزات مي خندي ! باز خدا پدر و مادر  سبز و شيدا  و مسئولين زحمتكش رو بيامرزه كه گاهي يه خط و ربطي  به ما مي رسانند تا ما هم تو اين كسادي  بازار سري بالا كنيم .گاهي هم اگر يك چيز دندون گير نوشتيم و به عرصه  انتقاد و طنز كشانديم ، مدير وبي ، سردبيري كسي خلاصه گفت طنزت مصرف داخلي داره و تنده و خطرناك و جيزه ! اگر هم بي مزه اس تقصير من نيست. اي خدا سوختيم و ساختيم از دست خود سانسوري .والله ما بي تقصيريم .قربان صفايتان  ، عزت مستدام .

خانزاده   منحرف العقيده !




تا قبل از انتصابات سال   88 دل مشغولي هاي مطبوعاتي داشتم كه طوفان حوادث پس از ان و گستره تنگ نظري هاي موجود دايره دوستان را تنگ و تنگ تر كرد تا جايي كه مجالي براي  افراد غير خودي و داراي چنين انديشه اي باقي نماند . دقيقا يك سال است  كه با كمك دوستان  ـ خصوصا شيدا  ـ وبلاگ نويسي مي كنم . « مرز پر گهر » به يك سال رسيده است  و بيست و دو  پست مجزا  نيز ارايه داديم . در اين يك سال  سهم من سر دبيري اين تارنما بوده است و نظارت كلي بر ساير مقولات دوستان  نيز با من است . ولي هم چنان نوشتن از سياست و اجتماع را بر ساير مقولات ترجيح مي دهم . راستي 25 دي ماه با  روز قبل چه تفاوتي دارد ؟  شايد هيچ !  اما 25 دي يك ياد اوري است  . در روزگاري كه  وبلاگ هاي سياسي  منتقد به يك ماه  هم نمي رسند ، رسيدن به يك سال كاري است كارستان  . شايد هم نباشد . از اين روست كه برخي مي گويند  و مي پرسند : چطور شما را نبسته اند ؟ البته گاه از انها كه بسته اند نيز مي پرسند چرا چيزي نوشتيد كه ببندند و ادمي  در مي ماند كه كدام كار نيكوست ؟‌! تلاش كني تا بماني يا  اين كه  بي دغدغه خود را به باد بسپاري  و هر چه بادا  باد ؟ اما  تا انجا كه  در اين  سال ها اموختم مي دانم  هيچ كس براي بسته شدن نمي نويسد .  چه ،  بسته شدن مرگ است و بودن زندگي و هنر اين است كه  بماني و البته  نه به هر قيمت .بماني و خود را نفروشي . بماني و  راست گفتار باشي  . اگر هر راست نمي تواني  گفت جز راست نيز بكوشي نگويي . در عرصه سياست  اما روايت و حكايت مي كنم . مي كوشم جانب داري يي اگر هست براي ان باشد كه سهم عقل ادا شود .هزار سال است كه سهم  احساس را در اين سرزمين  ادا كرده ايم و با احساس زيسته ايم  ولي سهم عقل و خرد را چندان كه مردمان مغرب زمين ، نه . دموكراسي را مي پسندم ، بي هيچ قيد و بندي  . « بهترين » نيست  اما به گفته  « چرچيل » بدترين است اما بهتر از  ان  براي اداره ملك و  ملت چيست ؟ اگر از خاتمي و موسوي  بسيار اورده ام  و غالبا  ستوده ام  از اين  رو بوده  است كه  ايشان را  نه يك نام  كه يك مرام و نماد نجابت ايراني  يافته ام . ما ايرانيان معجوني  از سنت و مدرنيزه ايم . مسلمانيم  اما عرب نشده ايم  . چند فرهنگ را با هم دنبال مي كنيم  و همه  اين ويژگي ها را  ايشان دارند . اگر شما رجل ديگري  با اين مختصات و  مشخصات مي شناسيد  معرفي كنيد تا  از اين پس  ما نيز سبز نباشيم  و از او بگوييم و بنويسيم . با اين همه اين  نوشته اما باب ميل من نيست . نه به اين  سبب  كه احساس مي كنم  اب در هاون مي كوبيم ، صداي ما پژواكي ندارد و گم  مي شود يا كم مي شود . موسم انتخابات  يا همان انتصابات است  و قهرمانان  داستان  زنداني هستند و عده اي خانه نشين و كساني نيز خارج شده اند .بسياري از  وبلاگ نويسان با شرف   و  دوستان روزنامه نگار  زنداني هستند  و جايي براي  شادي و  شعف باقي نمي ماند .بسياري  از  دوستان از خود مي گويند و ما از ديگران  . از سياست ، از ايران  و جامعه اي كه در ان زندگي مي كنيم  و نه از خودمان . كار و رسالت مطبوعاتي ما اين است  نه كمتر و نه بيشتر . به تعبير شاعر : سخن ماند از تو همي يادگار ...

دوستان گرامي  پس از گذشت يك سال با شما ، مشتاقيم بدانيم  چه انتقاداتي  بر ما وارد است  ؟ اگر  حوصله اي براي نوشتن نيست طبق روال گذشته به يك شاخه گل اكتفا كنيد.


دوستدار  شما   م طالقاني ( سبز  )



+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 1:9 توسط سبز |


پس از نوشتن پست قبل  كه جميع خانم ها به بنده بي كار و   مفلس راي ندادند  تا نماينده ده بلاگفا شوم، ديگر حس و حالي براي نوشتن در وبلاگ  مش سبز علي بي بصيرت و همكارش مليجك ،ندارم . امروز باز اين رگ خانزاده بودن ما گرفته و ول نمي كند .مش سبز علي كه از عوامل  اصلي فتنه  در روستا بوده و هست خير سرش تحليل سياسي مي نويسد و از عالم و ادم طلب كار است  و پدر مردم را در اورده ، يك بار مي گويد سطحي ننويسيد ، يك بار سوال طرح مي كند و خلق ا... را تفتيش عقايد مي كند و  حالا بماند ... ، طرف دو ماه است با پارتي بازي مدير وبلاگ شده  و براي ما رييس بازي در مي اورد و انگار سر دبير اشپيگل است !‌ بي سواد به من مي گويد متنت پيام ندارد و بازنويسي مجدد كن !!! بيا و ببين كار دنيا را ، اي روزگار ... اين شيداي بي سواد چاپلوس را مي گويم كه  تازه خودش كم بود يك جين بي سواد ديگر از قوم و خويشش  را هم اورده اينجا به اسم نويسنده  ! دست روي دل ما نگذاريد كه خون است ، بگذريم ...     

تابستان بود و گرم  كه  جناب رييس زنگ زد و گفت به اتفاق خانواده  و براي تفريح و فرار از گرماي  جنوب دوماهي  به ويلاي تهران مي ايند. اصرار داشت ببيند خانزاده شبيه چه جانوري است  ؟!  از انجايي كه ما اهل ناز كردن نيستيم  با كله قبول كرديم و  قرار ما شد چند روز ديگر ميدان ونك . بنده خدا پرسيد اگر ماشين نداري من  اتول بياورم ، بادي در گلو انداختم و گفتم ، يك شاسي بلند نا قابل  گوشه حياط هست .القصه رفتم سراغ مش سبز علي  و شرح  وقايع گفتم و كلي قربان صدقه كله كچلش رفتم  تا يك روز ماشينش را امانت بگيرم . با تعجب گفت مگر تو رانندگي بلدي ؟! گفتم البته كه نه  ولي زود ياد مي گيرم !  گفت  اصلا چرا دروغ گفتي  ، خب مي گفتي ماشين ندارم و تازه رانندگي هم بلد نيستم و خلاص ؟! گفتم  جو گير شدم و يك  چيزي گفتم ، اصلا يك  غلطي كردم ، حالا چه كنم ؟ گفت برو از بابا جانت بگير خب ! گفتم اخرين بار كه به من ماشين داد فقط توانستم  سه متر رانندگي كنم و  وسط هاي در بود كه  ماشين و دروازه به هم دوخته شدند ! و خان والا گفت  اي حيف نون نا لايق عرضه نداري زير تابوت مرده  را بگيري ، بيا پايين تا ادبت كنم ! اما تا دستش به من برسد دمپايي هايم را گرفتم دستم و با سرعت جت جنگي فرار كردم ! خلاصه هر چه ننه من غريبم بازي در اوردم  و اصرار كردم ، اين سبز علي ملعون انكار كرد و زير بار نرفت كه نرفت ،رعيت زاده بي معرفت گدا زاده  اساسي زد تو ذوق ما. بدجور بهم برخورده بود .چهار پنج تا گوسفند داشتم مال خودم بود ، صبح كله سحر بردم  دم  دكان غلام قصاب  و فروختم . بعدش يك راست رفتم  شهر  و يك رنو مدل هشتاد و دو  ، بدون تصادف ، فني سالم خريدم . اين ها را پشت شيشه عقبش نوشته بود .

اولين ماشيني بود كه داشتم و خيلي مي چسبيد. صاحب قبلي ماشين كه حكما راننده كشتي ، قطاري ، هواپيمايي  چيزي بود يك بوق خفن  روي ماشين گذاشته بود اين هوا .لامصب بوق كه مي زدم ، چراغ هاي ماشين كم نور مي شد و ماشين به ريپ زدن مي افتاد . فكر كنم  سه چهار هزار واتي برق مصرف مي كرد . خلاصه من به اين ماشين و بوقش خيلي افتخار مي كردم . شده بود عضوي از  خانواده  و خيلي هم مورد احترام  ، مخصوصا بوقش ... خدا ببخشد من را  . يك بار تو كوچه حمام ده  چسپاندم  پشت سر مش خليل كه سوار بر خر بود ‌ ، يك بوق  زدم ، بيچاره از هولش از خر افتاد پايين. فكر كرد كشتي تايتانيك  پشت سرش است ، بگذريم ...

با همين رنو رفتم سر قرار . ترافيك سنگين بود رانندگي من افتضاح .ريسك نكردم و ترسيدم تهراني هاي ناشي يك گوشه اش را بزنند غر كنند .چند تا محله ان طرف تر حدود گيشا و پشت يك سطل زباله مكانيزه  پارك كردم  تا با تاكسي بروم ونك . ارزو كردم حد اقل يك تاكسي مدل 1360 به بالا نصيبم شود، ارزويم  محقق شد و يك پيكان نسل اول مدل 49 منتظرم بود . عقب نشستم انهم وسط .سمت چپ مردي بزرگ  در صندلي غرق شده بود و سمت راستم خانمي به ظاهر دانشجو با خط كش تي بزرگش  كه گردنم را فشار مي داد !  به پيچ اول نرسيده ، خودم را در اغوش مرد بزرگ يافتم  ، عذر خواستم و خيلي مچاله طوري كه به خانم اصابت نكنم سر جايم نشستم . راننده ضبط اش  را روشن كرد ، مردي با صداي كلفتي  و با ريتم شش و هشت از بي وفايي كسي مي خواند  . پدال گاز و ترمز مثل كاه گل زير پاي  راننده  لگد  مي شد و  سرعت زيادي داشت . به اولين ترافيك كه رسيديم فرصتي شد تا ما سه نفر دست و پاهايمان را كه قاطي شده بود  دوباره جدا كنيم .خانم  دانشجو تمام جراتش را يكجا جمع كرد و از بنده پرسيد اقا بوي گوسفند نمي ايد ؟! خودم را زدم كوچه علي چپ و گفتم نمي دانم ! بي انصاف ما را بد ضايع كرد و شدم مثل لبو . خلاصه رسيديم و از همسفران حلاليت طلبيدم و مثل لختي گوشت بي استخوان پياده شدم . صد رحمت به فشار قبر ، كمي صبر كردم تا تعادلم را به دست اوردم .ساعت نه صبح است اما خسته ام ...

رييس قبل از من امده بود و پس از احوال پرسي گفت پس ماشينت كو ؟!  نخواستم بفهمد تو شلوغي نمي توانم رانندگي كنم و  با كلاس بازي در اوردم و گفتم در مناطق شلوغ بهتر است كمتر از اتول شخصي استفاده كنيم ! اين بار تاكسي دربست گرفتم تا برگرديم پيش محبوب من . چشمتان روز بد نبيند، هر چه گشتيم رنو نبود كه نبود ! راننده پرسيد نشاني ، چيزي از محل خاطرت نيست ؟ گفتم چرا ، پشت يك سطل زباله مكانيزه پارك كردم و جلويش هم يك خاور پارك بود . با عصبانيت زد ترمز و گفت اقا جان اگر پول كرايه هم نداري و فقط مي خواستي به مقصد برسي ، كه رسيدي .برو پايين داداش تو ماشينت كجا بود؟ وقت ما را نگير . با كلي قسم و ايه راضي شد خيابان هاي اطراف را هم بگرديم  . مي گفت اخر سطل زباله و خاور شهرداري هم شد نشانه ؟! لابد پر شده و برده اند براي تخليه . پاك يادم رفته بود كجا پارك كردم. تا دم دماي ظهر اسير خيابان ها بوديم  .كم مانده بود زنگ بزنم پليس و اعلام سرقت كنم . اخر خلاصه پيدا شد و همين كه ما نزديك شديم چند تا گربه تهراني دور شدند . بي خود نمي گويند تهران درياست كه ! بايد بوديد و قيافه خنده دار رييس را مي ديديد .چيزي نگفت اما مي دانستم  دوست دارد بپرسد شاسي بلند كه مي گفتي اين بود ؟!

با همين رنو رفتيم گردش. نمي گويم كجا رفتيم  كه شما فكر كنيد مثل بيلي فاگ، دور دنيا را در هشتاد روز  با رنو طي كرديم .  رفتيم يك رستوران با كلاس  و سنتي .تخت هايش را مشرف به كوه و رود خانه فرش كرده بودند اما جايي نشستيم رو به پاركينگ كه رنو را ببينم .خب شانس پكيده ما را چه ديديد ، يكهو چشم  كسي را مي گرفت و ميزدندش زير بغل و برو كه رفتي  .جاي شما خالي  بهترين غذاي رستوران را سفارش دادم واملتي زديم با پياز و نان بربري تازه داغ شده . تو راه برگشت وسط اتوبان كرج هم با يك پژو «‌كل »‌انداختيم .اقا سرعتمان  شده بود صد و چهل تا . رنو تا حالا اين همه سرعت را نديده بود .سرعت سنج تا صد و شصت را نوشته بود اما معلوم بود از صد به بالا يش دكوري بود  !خلاصه چند دقيقه اي با اين سرعت رانديم تا پيش رييس حفظ ابرو كرده باشيم .راننده  ذليل مرده پژو حسابي پوزمان را زد  و مثل تير از كمان در رفته ، ناپديد شد . طفلك رنو بعد از ان چهار نعل رفتن ، تيك عصبي پيدا كرده بود چراغ راهنمايش به هيچ نحوي خاموش نمي شد .

خيلي ماشين باحالي بود ، اشكالش اين بود كه كمي كم  جا بود ، مثلا اگر مي خواستيم خميازه بكشيم ، حتما بايد پياده مي شديم ، خميازه مي كشيديم و  دوباره سوار مي شديم چون جاي فك باز شده را  نداشت.هوا كو بود و داخل ماشين احتمال خفگي مي رفت .اما من عاشق اين ماشين بودم .با تمام تعميرگاه هاي رنو در منطقه دوست شده بودم ، فكر نكنيد ماشين بدي بود و خرابي هاي نا جور داشت ، نه ! حيوان خسته بود  و فوق فوقش چند باري كمك فنر هايش از جا در امد يا حد اكثر دنده يك و دو  و سه جا نمي رفت كه انهم  مهم نبود .از دنده سه به بعد شروع به حركت مي كرديم .يكي دو بار هم دسته دنده از جا در امد كه خيلي ماهرانه من همانجا حين رانندگي دوباره در جعبه دنده فرويش كردم . يك عيب ديگر هم داشت كه  تعمير گاه هيچ وقت نفهميد علتش از چيست !مثلا گاهي وسط حركت مثل خر مش خليل جفتك و لگد مي زد  يا تصميم مي گرفت كه ديگر حركت نكند اما چون  خانزاده خيلي اهل دموكراسي است  زياد مزاحمش نمي شدم  و وسط خيابان تنهايش مي گذاشتم و بر مي گشتم . اما من عاشق اين ماشين بودم. عشق كه اين چيزها را نمي شناسد . اما  فكر كنم  چشم مان زدند . انقدر مش سبز علي و اين مدير تازه به دوران رسيده اش زير پايمان نشستند كه اين لگن را بفروش ، انقدر مسخره كردند و اين و ان گفتند ابروي خاندان خانزاده در معرض انقراض است ، ايمني ندارد و اينها ، ما راضي شديم  و در يك غروب غم انگيز پاييزي فروختيمش . بعد از ان هم   دو هفته اي رفتيم خانه اقوام قايم شديم كه اگر امدند براي پس دادنش يا كتك زدنمان ، خانه نباشيم . اماجايش حسابي خالي است و هنوز لكه هاي روغني كه از موتورش چكه مي كرد توي حياط ديده مي شود .دلم  براي بوي اگزوزش كه چيزي شبيه مخلوط لوبيا و شلغم مي شد بد جور تنگ شده . زماني شير كاكائو نمي خوردم اما برايش مكمل بنزين مي خريدم    كه اذيت نشود .باور كنيد دلم خون است از نبودنش .خدا لعنت كند مدير و سر دبير اين وبلاگ را كه باعث و باني اين فراق شدند . 


          بدون هيچ تشكر از كسي   خانزاده  منحرف العقيده و صد البته نادم

+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 4:42 توسط خانزاده |



امريكا هيچ غلطي نمي كند !

روابط ايران و امريكا همواره پر فراز و نشيب بوده و طي اين سي و سه سال چندين بار تا مرز گسست و جنگ نيز پيش رفته است . اول بار دانشجويان ملقب به خط امام اقدام به اشغال سفارتخانه امريكا كردند كه به استعفاي دولت موقت مرحوم مهندس بازرگان انجاميد. سپس تلاش دولت امريكا براي ازاد سازي گروگان ها در نقطه شروع عمليات در كوير اطراف طبس و به علت طوفان شن با شكست مواجه شد . همان زمان امريكا رسما از حكومت بعثي عراق حمايت كرد و بسيار سخاوت مندانه ارتش عراق را تجهيز كرد . بعدتر و درست زماني كه موفقيت در جنگ از ان ارتش ايران بود در عملياتي بسيار ناجوانمردانه هواپيماي مسافربري اير باس خطوط هوايي ايران را بر فراز خليج فارس و توسط ناو وينسنس منهدم كردكه 290نفر انسان بي گناه كه اكثرا از هم وطنان ما بودند جان باختند . پيشوا در نطقي معروف تاكيد كرد « امريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند » . ان زمان تحت تاثير محبوبيت فوق العاده و كاريزماي ايشان چنين سخناني خريدار داشت و صرفا حمل بر رجز خواني نمي نمود و اتفاقا در عمل ايجاد روحيه مثبت نيز مي كرد اما در واقع و به دور از شعار زدگي ، هميشه اين ما بوديم كه هيچ غلطي نكرديم . پس از تمام اتفاقات ذكر شده از حكومت ايران جز دو واكنش بي اثر چيزي نديديم ! دولتيان به اظهار انزجار كفايت نمودند ، دفاتر مراجع بيانيه صادر كردند و ضمن محكوم نمودن استكبار از مردم خواستند مثل هميشه در صحنه باشند و شعار مرگ بر امريكا سر دهند... !

دولت اصولگرا  


در مقولات قبلي نيز نوشته ام ، هر قدر كه دو دولت سازندگي و اصلاحات سياست تنش زدايي را در پيش گرفتند و موفقيت هايي نيز حاصل شد اما رييس دولت اصولگرا چنين اعتقادي ندارد و معتقد به استراتژي تهاجمي است و بهترين دفاع را حمله مي داند . اگر خاستگاه ايشان را از اردوگاه سپاه بدانيم پس عجيب نيست كه سياست و شيوه نظاميان را دنبال كند و حضور پر رنگ نظاميان در كابينه سندي است بر اين مدعا .بسياري از تحليل گران معتقدند ايران در طي اين سه دهه و حتي زمان جنگ سياست خارجي معقول تري را دنبال مي كرده و هيچ گاه روابط ايران با دنيا به اندازه كنوني تيره نبوده و بعيد نيست با طناب پوسيده دولت افراط گرا وحاميانش ، ايران به درون چاه جنگ برود . دولت و اسلافش اما از درون خطر جنگ را جدي نمي گيرند يا همچون رييس دولت باور هاي چاله ميداني و دعوا گونه از جنگ دارند ! ايشان در سفرهاي استاني و در شهر زنجان رو به جمعيت گفته بود :« شنيده ام اينجا چاقوهاي خوبي مي سازند ، به ياري امام زمان و شما مردم غيور با همين چاقوي ساخت شما بر دهن استكبار مي زنيم » ! رييس دولت انقدر كه از سخنراني در جمع مردم لذت مي برد تمايلي به مشاوره با صاحب نظران عرصه دفاع ندارد و جداي از رفتار پوپوليستي و ادبيات سخيف كوچه بازاري كه شايسته چنين مقامي نيست ، از اينكه مورد تشويق و تاييد عوام الناس قرار گيرد خوشحال و شاد است .  


روحيه جنگ طلبي

در سطوح بالا و در ميان مقامات ارشد نظامي نيز روحيه جنگ طلبي ديده مي شود و اقايان براي اسرائيل خط و نشان مي كشند اما شايد فراموش كرده اند همين حكومت غاصب حداقل دويست كلاهك هسته اي دارد كه هر كدام به تنهايي براي تخريب شهري با وسعت تهران و حومه كافي است .در رده هاي دون پايه و بسيج نيز اشتياق جنگ و به گفته خود روحيه شهادت طلبي ديده مي شود.وقتي رييس دولت جنگ را در حد يك نزاع خياباني و با سلاح سرد ، كوچك مي پندارد تعجبي ندارد محصل بسيجي كه فقط تا به حال يكي دوبار و در ميدان تير شانس شليك چند گلوله را داشته ، با توجه به روحيه ذكر شده در سر ارزوي شليك به دشمن و طي نبردي واقعي را داشته باشد . روزگاري شاه عباس دانست كه با شمشير حريف سپاه عثماني نمي شود و براي ساخت سلاح مدرن دست به دامان لهستاني ها و انگليسي ها و بلژيكي ها شد . عباس ميرزا نيز اخر فهميد كه با تفنگ حسن موسي و زنبورك نمي توان به جنگ توپخانه شرنپل روسيه رفت .حال چرا برخي تصور مي كنند با روحيه شهادت طلبي و عشق ميهن و شور و ايمان مي توان به مصاف دشمن تا بن دندان مسلح رفت !



موازي كاري نا هماهنگ

در همه جاي دنيا ارتش به عنوان نيروي دفاعي و محافظ مرزهاي ابي و خاكي و هوايي كشور تجهيز و اماده سازي مي شود اما در ايران علاوه بر ارتش سپاه نيز موازي كاري مي كند و ما عملا دو ارتش مجزا و نا هماهنگ داريم . «سپاه پاسداران انقلاب اسلامي» همان گونه كه از نامش پيداست از بدو تشكيل قرار بود حافظ انقلاب نوپايه باشد اما بعدتر وارد جنگ شد و پس از جنگ به حيطه نظامي گري محدود نشد و اكتفا نكردند و به دليل بي اعتمادي كه به ارتش و به خاطر اموزه هاي سلطنتي وجود داشت ، سپاه گسترش بيشتري يافت و پس از جنگ داراي طول و عرض زيادي شد كه رد پايش را در اقتصاد و دولت و معاملات كلان نفتي مي توان ديد . هر قدر كه سپاه تجهيز شد در مقابل ارتش تضعيف گرديد و ارتش فعلي جداي از قوانين خشك و خشن و احترامات به جاي مانده از گذشته انصافا حرفي براي گفتن ندارد . انهايي كه خدمت سربازي را همچون نگارنده در يگان هاي ارتش بوده اند به خوبي مي دانند كه هنوز و با گذشت سال ها سلاح سازماني اين نهاد اسلحه ژ3 مي باشد كه ساخت چند دهه قبل امريكاست ! و پس از انقلاب تنها اقدامي كه صورت پذيرفت پاك كردن ارم شاهنشاهي از بدنه اين اسلحه بود ! كه تحت عنوان طرح شاه زدايي ان هم با بدسليقگي تمام و با كمك سربازان سوهان به دست انجام شد !توپخانه و كل يگان هاي زرهي نيز ساخت امريكاست . نيروي محركه و ماشيني ارتش نيز متشكل از جيپ هاي km امريكايي و تويوتاهاي سه دهه پيش ژاپن است كه همه و همه مستهلك و اوراق شده اند. نمونه هايي از اين دست را در مورد نهاد موازي كار ديگر نيز مي توان افزود كه در حوصله اين بحث نيست و نمي گنجد .عده اي خوش باور معتقد هستند اگر بخواهند يك شبه نيروها را تجهيز خواهند كرد ! اما اگر چنين گزاره اي را قبول كنيم مي توان پرسيد يك شبه چطور و چگونه نيروها را اموزش خواهند داد تا با ابزار جديد كار كنند ؟!

اخرين چالش

اخرين چالش تصرف هواپيماي بدون سرنشين و جاسوسي امريكا است كه رسانه ميلي با افتخار از ان ياد مي كند اما از نظر نگارنده چند گزينه متصور است .اول ـ امريكا به صورت خود خواسته هواپيما را از كنترل خارج كرده و كمك به دريافت توسط نيروهاي ايراني نموده كه با يك تير دو نشان از پيش طراحي شده را بزند.در شق اول ايران را عنصري خطرناك براي امنيت جهان و قوي تر از انچه هست مي نماياند تا راه براي تصويب قطعنامه هاي بعدي عليه ايران هموار تر گردد .شق دوم نزديكي و وابستگي دموكرات ها به كمپاني هاي اسلحه سازي است . دولت اوباما به اين صنايع به چشم چاه نفت مي نگرد و در راستاي حفظ اين منافع بايد بازار فروش سلاح گرم باشد ، پس ايران را در منطقه طوري قوي و خطر ناك توصيف مي كنند كه حتي قادر است بر اخرين دستاورد هاي پنتاگون چيره گردد.حد اقل مزيت اش تحريك اشتهاي سيري نا پذير اعراب منطقه براي خريد بيشتر سلاح براي مقابله احتمالي با ايران است . دوم ـ كاخ سفيد مي داند ايران فن اوري ساخت يا حتي كپي چنين جنگ افزاري را ندارد، البته مقامات دولتي و رسمي نمي گويند كپي ، بلكه از واژه پيراسته و ابرومند تر «مهندسي معكوس » استفاده مي كنند ! و چون ايران قادر به تشريح و يا ساخت پرنده نيست به ناچار بايد از دوستان روس و چيني كمك بخواهد و اگر اين پرنده اخرين تكنولوژي ارتش امريكا نباشد تا مدت ها دو رقيب سرشناس روس و چيني به دنبال نخود سياه رفته اند و از اصل غافل شده اند و امريكا دشمنان جنگ سرد را گمراه مي كند تا حريف را دست كم بگيرند . سوم ـ ادعاي باز پس گيري مي كنند و ظاهرا هم چنين بوده كه تا به حال در چندين مورد نيز موفق بوده اند. از دستگيري سه كوهنورد اسمان جل و جلف در ايران كه با ديپلماسي قلدري ازاد گشتند گرفته تا ماجراي ملوانان بريتانيايي و خبرنگار زن تابعه امريكايي و چالش هسته اي و ... را به ياد اوريد كه هميشه هم موفق شده اند. با چنين پيشينه اي بعيد نيست در عراق يا ديگر جا اقدام به دستگيري ديپلمات هاي ايراني كنند يا هواپيماهاي ايراني را در كشور هاي متحد المنافع به تصرف بگيرند و اين ها اضافه شود به ليست اموال بلوكه شده بنياد علوي كه توسط وزارت خرانه داري امريكا تصرف شد و در چنين اقدامي نيز يك بار ديگر با ديپلماسي قلدري اثبات برتري در عمل مي كنند . چهارم ـ ايران اين پرنده را برگ برنده اي با قيمت مي داند كه به موقع مي تواند از ان بهره لازم را ببرد و به بهترين شكل ممكن معامله كند و از انجايي كه امريكايي ها گفته اند طراحي اين پرنده نيز محرمانه است و تصاويرش را منتشر ننموده اند ، ساده لوحانه است اگر باور كنيم مقامات وطني بخواهند تصاويري از پرنده را در سيما و مطبوعات نشان دهند. گمانه زني هاي نگارنده بر اين است كه انچه از سيما پخش شد بدلي از قهرمان است و يا نمونه هاي مشابه روسي را نمايش دادند تا خوراك اخبار داخل پر پيمانه باشد و در عين حال برگ برنده را نيز محفوظ بدارند . پنجم ـ گزاره هاي فوق ساخته و پرداخته ذهن معيوب حقير است و ايران واقعا توانسته پرنده اي را كه در صورت دستگيري حتي قابليت خود انفجاري نيز داشته را متصرف شود و خدا را شكر و شايد عده اي باز بگويند امريكا هيچ غلطي نخواهد كرد اما همواره اين پرسش مطرح است كه چرا منفجر نشده ؟!

سخن اخر

هر كس مي خواهد از من برنجد و مرا متهم به سياه نمايي كند ،مختار است .امريكا غول افسار گسيخته اي است كه توليدات صنايع تسليحاتي ان بخش عمده اي از اقتصاد امريكا را به تحرك و شكوفايي مي كشاند . امريكا هيچ هنري كه نداشته باشد ، از ويرانگري كه عاجز نيست .هم اكنون ده ها رزمناو و ناوشكن امريكايي در خليج فارس و درياي مكران و درياي سرخ و درياي عربي شناورند . عربستان سعودي ، قطر ، كويت ، عراق ، بحرين ، امارات متحده عربي ، جمهوري اذربايجان ! و چند جمهوري ديگر اسياي مركزي سابق امپراتوري شوروي خيمه گاه سپاهيان امريكايي است . ناوهاي هواپيمابر امريكايي مانند ايزنهاور و ترومن در حول و حوش كشور ما هستند . اينهايي كه مي نويسم مبتني بر تجارب تاريخ است و امريكايي ها بر خلاف ظاهر شان كه ملت ايران را جدا از دولت ها مي دانند ، چندان از ما خوششان نمي ايد و حضور ايران اباد و سر افراز و يك پارچه و مستقل را خوش نمي دانند . منافع امريكا در ان است كه با ما سرشاخ شود .هر اندازه ما غيرت ديني و تعصب وطني و شور و احساس داشته باشيم ، نبايد به صداي طبل هاي جنگ طلبانه اين غول افسار گسيخته كه در جهان تك قطبي فرياد نفس كش سر مي دهد ، گوش فرا دهيم و در دام جنگ طلباني بيفتيم كه قصد دارند خرده حساب هاي قديمي خودشان با ملت ايران را تصفيه كنند . ما ايران را به زحمت و اجر به اجر ساخته ايم .ايران قرن ها ويران بود و در اين صد و پنجاه سال ساخته شد .ايران از خرابه هاي خون الود پس از يورش مغول و تاتار و افغان و روسيه و انگليس و عثماني و باز حوادث شوم جنگ جهاني دوم و نيز هشت سال جنگ فرسايشي با عراق بعثي ، تازه سر بلند كرده است . دوستان گرامي با اين تحليل چقدر موافقيد ؟ شما نيز سايه شوم جنگ را حس مي كنيد ؟ باز هم به صورت كامل و شفاف پاسخگوي پرسش هاي شما عزيزان هستم .دوستاني كه حوصله خواندن ندارند فقط به يك شاخه گل اكتفا كنند كه در صورت عدم علاقه به مبحث راضي به زحمت عزيزان نيستم .

باز هم سپاس از حوصله شما .... سبز


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 3:59 توسط سبز |


بعد از مدتها تصمیم گرفتم فیلم سنگسار ثریا را ببینم ،فیلمی بسیار تاسف بار بود.ماجرای زنی که به پیشنهاد روحانی ده کلفتی مردی که به تازگی همسر خود را از دست داده بود و یک فرزند داشت را به عهده گرفت. همسر این زن(ثریا)، که به طمع به دست آوردن دختر ۱۴ ساله ای که پدرش دکتری ثروتمند بود، می خواهد به هر صورتی که شده از شر ثریا خلاص شود. در همین راستا با روحاني ده که قبلا پیشنهاد صیغه شدن به ثریا داده بود و به خاطر جواب منفی ثریا از او کینه به دل داشت ، تبانی کردند و تهمت خیانت(زنای محصنه) به وی زدند و در نهایت حکم ،... حکم سنگسار بود.نياز به توضيح بيشتر نيست و احتمالا شما هم فيلم را ديده ايد.فيلم بيانگر  تعصبات کورکورانه ی عده اي از  مردمان مسلمان این اب و خاك است  که در دام  افراط گرفتارند و  بی رحمانه به خاطر اثبات برتری جنسیت خود زنان را زیر مشت و لگد افکار مسمومشان خرد می کنند.( در قسمتی از فیلم علی همسر ثریا به پسر بزرگ خود می گوید: اینجا دنیای مردهاست٬ اینو هیچ وقت فراموش نکن...! )

-در برخی از تحلیل ها بیان شده ؛ این فیلم به نوعی با هدف تخریب اسلام و به بازی گرفتن احساسات مردم چه ایرانی چه غیر ایرانی ساخته شده است. در همین راستا می گویند هیچ گونه از شرایط حکم سنگسار در این فیلم رعایت نشده و نکات منفی را بیش از حد بزرگ نمایی کرده اند و اصلا با قوانين فقهي مطابقت ندارد و در کل چنین ماجرایی واقعیت نداشته است . در مقابل و در  برخی تحلیل های دیگر آمده ، این فیلم کاملا واقعیت داشته و چنین اتفاقی رخ داده است و متاسفانه در برخی از روستا های دور افتاده و قبایل، قوانین دین به صورت افراطی و تعصبی و گاهی به صورتی که کمترين شباهت را  به قوانين  اسلام ندارد، اجرا می شود.

گویند: اسلام به ذات خود ندارد عیبی      هر عیب که هست از مسلمانی ماست

حال حکایت مردم ماست که عادات سنتی اشتباه خود را با دین تعصبی همراه با خرافات که بسیار متفاوت از اسلام محمدیست ترکیب کرده اند و هر فرد سودجویی که بتواند از این روحیه مذهبی بودن مردم سوء استفاده کند گوشه ای از دین را به نفع خود و هم گروه های خود تغییر می دهد و مردم عوام نیز به این خاطر که به ظاهر حرف ٬ حرف خداست می پذیرند و چشم خود را به روی واقعیت می بندند ... چراکه کمتر کسی حاضر است برای هر کدام از قوانینی که به نام اسلام بدان عمل می کند تحقیق کاملی از قرآن انجام دهد .این گونه است که هزاران حدیث جعلی و قوانین ناسازگار با انسانیت در دین و آیین مملکت ما خود نمایی می کند .در مورد بحث سنگسار زنان با توجه به چند مقاله ای که در این زمینه مطالعه کرده ام؛

۱- حکم سنگسار در قرآن نيامده است و رجم در قرآن تنها به معنای سنگسار نیست و به معنی توهین کردن،  طرد کردن، تنبیه کردن و ...  امده است.

2- آوردن این حکم با توجه به احادیث بوده است که برخی از مراجع آن را رد کرده اند و مجازات صد تازیانه و حبس در خانه را برای این گناه(زنای محصنه) به اجرا درآورده اند. چرا که هدف خدا از این مجازات ها و تنبیه ها عدم تکرار آن و دور کردن انسانها از خطاست نه صرفا  کشتن و زجر دادن .

در مورد سرانجام سنگسار در قانون اساسی باید بگویم حکم سنگسار تنها برای زنان نیست بلکه مردان نیز در صورتی که خودشان ۴ مرتبه اقرار کنند و ۴ مرد عاقل و بالغ از نزدیک خطای وی را مشاهده کرده باشند و شهادت بدهند (همانند شرایط زنان) حکم سنگسار برایشان اجرا می شود که البته مردان در صورتی که در هنگام این خطا دستگیر شوند و بگویند که حتی به زبان٬ صیغه جاری نموده اند قصاص نمی شوند و حتی اگر با زنی متاهل مرتکب این گناه شوند اگر بگویند از داشتن همسر این زن بی خبر بودند بی گناهیشان ثابت می شود و حکم قصاص فقط گریبان زن متاهل را می گیرد.این چنین است که تا امروزه نشنیده ایم که مردی را سنگسار کنند!

پایان سنگسار

در ماه آوریل ۲۰۰۲ پس از ۲۰ سال که ایران  متهم به نقض حقوق بشر بود با اختلاف رای کمی از لیست سیاه خارج شد . در مقابل اتحادیه اروپا که مخالف این جریان بودند با گذاشتن چندین شرط با نتیجه ی این رای موافقت کردند ، از جمله شروط آنان برابر شمردن حقوق زنان و مردان بود . از جمله مواردی که از طرف ایران پذیرفته شد مبحث سنگسار بود که توسط رئیس قوه ی قضاییه بیان شد که دیگر مجازات سنگسار در ایران انجام نمی شود ، اما همانطور که می دانیم دستور ایشان در قانون اساسی تغییر حاصل نکرده بود و قوانینی که در کتاب قانون باشد معتبر تر از یک دستورنامه کتبی هستند و اگر کسی شکایتی بر عدم اجرای این حکم کند قاضی به استناد از اصل 170 قانون باید حکم را اجرا کند . به هر حال حقیقت داشتن این نوع ماجرا و بهتر است بگویم این چنین ماجراهای دردآور چندان دور از ذهن نیست، چراکه گاهی تعصبات بی جا و سوء استفاده از قدرت برخی از افراد معتبر دینی و ریش سفیدان در جوامع کوچک تر ، قوانین اسلام را به چالش می کشد و در اذهان عموم، مردم را نسبت به این دین بدبین می کنند ،همانطور که امروزه ایرانیان را تروریسم خطاب می کنند و سازمان عفو بین الملل می گوید، ایران از نظر آمار اعدام ها همچنان پس از چین در مقام دوم جهان قرار دارد.

این طرز تفکر از چنین رفتارهای تعصب گونه و تاسف بار نشأت می گیرد که نام ایران و اسلام واقعی را بدنام می کند ....


آبــادی بـت خـانه ز ویـرانی مـاست          جــمـعیت کـــفر از پــریـشـانی مـاست

اسـلام بـه ذات خـود نــدارد عـیبـی         هرعیب که هست ازمسلمانی ماست



با تشکر از همه  دوستان همراه      فرزانه  فروزنده 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 16:18 توسط سبز |

بر طبق اصل ۳۱قانون اساسي و نص صريح ان داشتن مسکن متناسب با نیاز، حق هر فرد و خانواده ایرانی است . دولت موظف است با رعایت اولویت برای آنها که نیازمندترند به خصوص روستانشینان و کارگران زمینه اجرای این اصل را فراهم کند. كلمات كاملا مشخص و رسا هستند و نياز به تفسير نيست اما شما هم زياد جدي نگيريد و جز چندين اصل اجرا نشده همين قانون نيم بند بدانيد .

در حال حاضر ٤٠٠ کوره پزخانه فعال در استان تهران وجود دارد ، چند صد واحد مرغداري مجاز و غير مجاز و كارگاه هاي زير زميني بدون پروانه که کارگران شاغل در چنين مراكزي به صورت فشرده كار مي كنند ولي كمترين ميزان حقوق را دريافت مي كنند و به دليل نداشتن پول کافي براي اجاره حتي يک اتاق براي استراحت شبانه، شب را با خانواده خود در محل کارخانه هاي آجرسازي يا دخمه اي در گوشه و كنار مرغداري به صبح ميرسانند.هر ٥ کارگر در يک اتاق ١٢ متري که به دليل غير مسکوني بودن و عدم بهداشت محيط بيشتر به زاغه شبيه ميباشد، جسم خسته و ناتوان خود را به خواب مي سپارند.خانواده هاي اين کارگران در همين فضاي محقر و غير مسکوني کليه امورات خانه همچون آشپزي، رخت شويي و استحمام را انجام داده و کودکان نيز از وجود موشهاي بزرگ در گوشه و كنار اتاق ناراحت نيستند و موش ها به نوعي هم بازي بدل شده اند ! وضعيت معيشتي کارگران کوره پزخانه ها به دليل کمي دستمزد و نا تواني در اداره امور زندگي تاسف بار بوده و در سال گذشته انواع بيماريهاي عفوني و مهلک نيز در بين کارگران کوره پزخانه ها شيوع پيدا کرده است. نوشتار فوق تصاوير تکان دهنده اي از زندگي هم وطناني است که کار مي کنند و محکوم اند به اعمال شاقه در محيط کار و هم در محيط خانه ، تا حساب هاي بانكي جماعت از ما بهتران سر به فلك بزند . البته اين گزارش تنها گوشه کوچکي از ابعاد بي مسکني و يا بد مسکني کارگران و مردم در ايران را نشان مي دهد.به گزارش ايرنا بيش از ١٨ هزار کارگر با اعضاي خانواده خود در جهنمي بنام کوره پزخانه از صبح تا شب جان مي کنند ولي باز نمي توانند يک اطاق محقر حتي در حاشيه شهر ها براي خود دست و پا كنند .

آقایان وزارت مسکن را باطل می کنند ! و چرا ؟ شايد به اين دليل كه حتي برای نوادگان خود چندین خانه چند صد میلیونی به ارث گذاشته اند و اصلا غم مسكن ندارند ، دیگر چه نیاز به وزارت مسکن دارند و به جهنم که جوانان مهاجر اين مرز و بوم اسير شهرهای بزرگ شده اند جهت یافتن کار ؟ و چه اهميتي دارد در خیابان بخوابند يا در مرغداني ؟ و يا در دخمه هاي اجر پزي ؟ و جهت دريافت وام مسکن سالها منتظر باشند و اگر موفق به دريافت شدند تا اخر عمر بدهكار بانك هاي مثلا «اسلامي » باشند ؟! دانشجو هم بايد سربراه باشد و شاكر وگرنه همان تخت دانشجويي نيز نصيبش نخواهد شد .ان وقت او نيز بايد در پي دخمه اي به اسم خانه باشد و خواهد دانست یک من ماست چقدر کره دارد و سپس معني تحصن و عواقبش را خوب مي داند و لا ابالي و بي تفاوت تر از گذشته فقط در پي كسب مدرك است .بسيار شنيده ايم قانون اساسي ما قابليت هاي اجرا نشده زيادي دارد ولي نه دولتيان اجرايش مي كنند و نه مردم برايش احترام قايلند .
مسکن یکی از مهمترین نیازهای انسان است و انسانی که سر پناه نداشته باشد امنیت از او سلب شده است و انسانی که امنیت نداشته باشد حیات او تحت خطر است و حیات انسان بالاترین و ارزشمند ترین پدیده جهان است . این فریاد دختران پسران جوان ایرانی است حق من از زندگی در ایران جز حقارت و تحقیر چه بوده است ؟قانون مشخص کرده که داشتن مسکن متناسب با نیاز، حق هر فرد و خانواده ایرانی است .میلیونها مستاجر نشین بی خانمان حق خویش را می خواهند از ثروتهای کلانی که صرف هر کاری می شود جز احقاق این حق . آمار تمام مستاجر نشینان موجود است اما نه تنها قلبی برای انان نمی تپد بلکه راه حلهای موجود در پی اسارت این طبقه است از وامهای بانک مسکن گرفته تا مسکن مهر و انبوه سازی های اسارت گونه كه به دست پيمان كاران خدا نشناس سپرده شده و ايشان هم خلف وعده مي كنند و از طرفي دزدي در كيفيت كار. بر طبق گزارش مطبوعات پروژه مسکن مهر در اکثر شهرها به دليل كمبود بودجه و بدهي هاي دولتي به اين بخش به صورت نیمه کاره رها شده و يا كار به كندي صورت مي گيرد و هزاران هزار متقاضی که ثبت نام کرده اند در امید واهی روزگار می گذرانند و خيلي اميدوار نيستند .

در سال جهاد اقتصادی حتی یک گام برای مسکن کارگران و بیکاران و خيل جوانان بی خانمان برداشته نشده است نه تنها دولت بلکه مجلس هم به ما توجهي نداشته و مسئولين بی درد با عملکرد ضعيف در هفت ماه گذشته چهره خویش را آشکارتر کرده اند . انانی که در خانه های مجلل چند صد میلیونی ساكن هستند چگونه می توانند کسانی را درک کنند که سقفی برای خوابیدن ندارند . وظیفه تک تک ما است که حقوق خود را به انان گوشزد کنیم حقوقی که قانون مشخص کرده است . بنده نويسنده نيستم و ادعايي هم ندارم و نوشتار فوق تنها جملات و حرفهای تکراری نیست ، شايد بگوييد انچه كه نوشتي را همه مي دانند اما مسلما عده اي مي دانند و عده اي ديگر با پوست و گوشت خود احساس مي كنند .من هم برای رهایی به آسمان خیره نشده ام اما منتظر کسانی هستم که دل هاي سوخته دارند و دستاني مسلح به قلم هايي که برای رهایی طبقه ضعيف بر کاغذ به حرکت درمی آید و اگر لازم باشد نه یک بار بلكه هزارا بار باز حقوق قانونی خود را بازگو خواهم کرد و از نظر شما پروژه مسكن مهر به سر انجام خواهد رسيد ؟ شما چقدر به وعده هاي مديران مسكن ساز اعتماد داريد ؟



 سپاس از همه دوستان    رامين 


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 3:16 توسط |